اتفاقات اخیراز 92.3.11 تا 92.3.20
قربون گل سفید خودم برم توی این 2 هفته کلی سرم شلوغ بود که تازه الان وقت کردم بیام و کمی برات بنویسم تازه اونم خلاصه بزار اول از عمل بابایی بگم که با اجازت 92.3.9 مصادف با واکسن 6 ماهگیت عمل کرد و روز شنبه 11.3.92 هم با هواپیما ساعت 5و10دقیقه اومد بوشهر ولی اول دیدمش که نشناختم و گریم گرفت توی فرودگاه از بس که لاغر و ضعیف شده اینقدر حالش بد بوده که توی هواپیما همه پرسنل روی سر بابا بودن و داشتن زنگ میزدن اورژانس تا موقع فرود بابارو ببرن بیمارستان که بابا گفته نمیخاد و الان خانوادم اومدن دنبالم و از اونجاییم که بابام قبلش بهم زنگ زد که از صبح هادی حالش بد بوده و برو فرودگاه دنبالش و منم گفتم برای اینکه با خیال راحت به بابا برسم و توهم این وسط اذیت نشی تو رو بردم خونمون پیش مامانم گذاشتم و تا اینکه بابارو اوردیم خونه و یراست رفت توی تخت و خوابید و منم وسایلاش و جمع کردم و کلیم خرید کردم و تا اینکه ساعت 7و نیم شب اومدم دنبال خونه مامانم و اوردمت خونه و شبشم که نگو عمه و عموها برای عیادت بابایی اومدن و حسابی شلوغ بود خونه ولی بازم بابا نتونست بیاد پیششون و خوابیده بودو تا 2الی 3روز حالش بد بود و توی این حین که بابا تازه رسیده بود و رفت خوابید منم نامردی نکردم و سریع پریدم رفتم سراغ سوغاتیای خوشگل و خوشمزه خوردنی که نگو کلی اورده بود بیچاره ولی چندتا لباسم برای تو اورده بود و با یه اسباب بازی توپ و سمور البته این اسم اسباب بازیس و با یه لباس برای بنده

عکساش در آخر میزارم.خب دومین اتفاقم 92.3.20اینه که رفتم برات دیشب با خاله فرزانه قاشق و چنگال غذا خوری خریدم مبارکت باشه عشقم

اینم عکسای سوغاتیا


اینم یه عکس که در تاریخ92.3.14گرفتم ازت قربون اون خندت عشقم

اینم قاشق و چنگالت



اتفاقات اخیراز 92.3.11 تا 92.3.20
